مي نويسم به نام باران به نام درد ي كه در دلم نهفته به نام رنجي كه مي برم به نام... مي خوام از يه چيزي بگم كه چند وقت داره آزارم ميده. شايد نوشتم به خيلي ها بر بخوره و خيلي ها به خودشون بگيرن اما باور كنيد اين نوشته رو براي كسي خاصي نمي نويسم بذاريد يكم مغرور باشم: اين نوشته رو براي دل خودم مي خوام بنويسم روي سايت ميذارم تا شايد يكي همين حرف ها رو داشته باشه و دلش بخواد بگه من مي خوام حرف دلم رو راحت بنويسم . از اين جا به بعد هر كي اهل دل بخونه چون غير از اين باشه نمي تونه من رو و حتي نوشتم و درك كنه ... دلم بد جور گرفته . اين احساس تازهاي در من نيست مدتهاست كه بار غم عجيبي در دل دارم كه هر روز هم بارش داره سنگين تر ميشه . از همه نا اميد شدم راحت بگم:از همه خسته شدم از آدمهاي اطرافم از كساني كه با من رو راست نيستن اما من باهاشون روراستم.از اين همه دروغهاي كوچيك و بزرگ خسته شدم.انگار از همه داره بدم مياد من اسموني نيستم فرشته هم نيستم يه آدمم مثل بقيه اما با يك تفاوت بزرگ.من دلم نمي خواد با زرنگي زندگي كنم.دلم نمي خواد بدبين باشم.دلم نمي خواد ديگران رو اذيت كنم.دلم نمي خوادسياست مدارانه رفتار كنم.دلم نمي خواد مرموز جلوه كنم. دلم نمي خواد براي رسيدن به اهدافم هر كاري انجام بدم. دلم مي خواد خودم باشم خودم چرا توواين دوره زمونه خود بودن عجيب شده؟ و سر هم ديگه كلاه گشاد گذاشتن مد روز شده ؟به كي بايد شكايت كنم؟ از كي بايد شكايت كنم؟ از خودم. آره من از خودم شكايت دارم. از كسي كه ميخواد با همه بديهايي كه ميبينه خوب باشه وخوب بمونه اما تا مياد خوب باشه همه اذيتش ميكنن و احساس پاكش رو به مسخره مي گيرن و بهش ميگن. من از خيلي ها خيلي چيزها شنيدم و ميشنوم خيلي اوقات وانمود ميكنم كه نشنيدم و خيلي اوقات ميشنوم و جواب نميدم خيلي خسته ام اونقدر خسته كه هيچ كس نمي تونه من رو درك كنه خواستم مرموز بشم. خواستم با سياست باشم. خواستم اما نتونستم نه اينكه خنگ يا بي استعداد باشم نه دلم نمي خواد اينها باشم . دلم مي خواد خودم باشم خودم دختري كه دوست داره ساده باشه خيلي غمگينم كه هيچ كس مثل خودم پيدا نكردم .از اين مي سوزم كه هيچ كس مثل من نيست س حتما من مشكل دارم اين همه آدم كه بد نميشن ميشن؟ دلم مي خواست يكي پيدا مي شد كه من رو مي فهميد.اما هيچ كس من رو نمي فهمه چون همه اخر بهم مي گن:دختر انقدر ساده نباش.زمانه بدي شده همه گرگن گرگ نباشي گرگا مي كشنت.اين چيزهايي كه تو مي خواي و ميگي تو قصه هاست بعضي ها هم مي گن:ديگه دوره ي اين حرفا گذشته بخواي اينجوري زندگي كني خودت زجر مي كشي. عجب زندگي سخت و تلخ شده تو اين كوچه هاي غريب شهرم. دارم يه دوست واقعي رو خواهش مي كنم يكي كه دلش با ظاهرش يكي باشه. ديگه حتي كارم از خواستن هم گذشته خسته شدم از زخم نا رفيق ها خسته ام از خيلي حرفها و خيلي چيزها بريدم اما هنوز به انتهاي راه نرسيدم. آخ خدا تا كي مي خواي مواظبم باشي؟ تا كي ميخواي من خراب كنم و تو درست كني؟ تا كي مي خواي هواي من رو داشته باشي؟ من عوض تو از خودم خسته شدم پس تو چرا از من خسته نمي شي؟چرا؟شايد چون تو لااقل مي دوني چي داره توو دلم مي گذره.خدا خسته ام از اين بنده هات يه عالمه گله دارم اما دردم رو به كي بگم؟به كساني كه منتظرن بلغضم تا كيف كنن؟به كساني كه منتظرن اشك بريزم تا بخندن؟بذار همه به اين آدم ساده بخندن؟مي گن شاد كردن دل آدما ثواب داره.خدا چرا هيچكس مثله من نيست؟يا چرا من مثه بقيه نيستم؟از تك بودن داره حالم به هم مي خوره از اينكه حرف مي زنم و بقيه با تعجب بهم نگاه مي كنن خسته شدم. آخ خدا تا كي؟تا كجا؟اما همه ي خستگي هام مي دونم فردا صبح كه بيدار بشم. يه اتاق خوب منتظرمه چون تو هيچوقت من رو به حال خودم رها نكردي. چقدر خوبي تا صبح راه درازي مونده ستاره باز هم مثل شباي قبل. چشمك رو از ياد برده انگار خواب با چشماش غريبه شده. انگار باز از دست ديگران قلبش آتيشي شده تا صبح راه درازي مونده بگو يكي براي دل خسته ام ساز بزنه يكي بزنه; تا دلم جرات پيدا كنه داد بزنه خدا نمي خوام كسي رو نفرين كنم اما از بس گذشت كردم و بخشيدم . خسته شدم عيبي نداره كه گوش شنوايي براي شنيدن حرف هام ندارم عوضش تو رو دارم تويي كه از حرف هاي دلم خبر داري من خسته و دلتنگ رو به حال خودم رها نكن امشب مي خوام فقط خدا بگم از گله و درد دلم بگم امشب مي خوام از نوشتم رو به باران و شروع كردم به نام رحمت الهي به نام زندگي حالا نوشته ام رو به نام خالق باران تموم مي كنم به نام خالق كيمياي عشق.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:19 توسط HODA |
موا برم تنها بشم تنها فقط با سایه خو ساعت تلخ رفتنن مه خوب افهمم غایه خو دو روز تلخ زندگی قصه ی تلخ مردنن دو رو خوش زندگی دنبال خو با گول خوردنن ای دل دگه گولم مزن مه بشته گولت ناخورم برگشتن ای اینین سفر دنبال خو بی تو نابرم آدم پوچی مثل مه کجا بریت که جاش بشت با چه زبونی گپ بزنت تا یکی آشناش بشت موا از اینجا دور بشم جایی برم که چوک ارم غیر از خیال خوب خو................................. دوستان اگه غلط املائی داشتم به بزرگواری خودتون ببخشید
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 18:55 توسط HODA |
ولی... من تو رو تا بی نهایت میپرستیدم
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 10:46 توسط HODA |
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13:40 توسط HODA |
امروز مي خوام يه چيزي براتون تعريف كنم سه شنبه 29 اسفند سال 85 خودمون بود بچه ها از اسمهاي معكوس استفاده ميكنم يعني اسمهاي پسر اين جور راحت تريم آماده ايد؟(ميكائيل.مسيح. پوريا. آرش) طبق قرار قبلي مسيح و آرش اومدند من بد جور به هم ريخته بودم پوريا همينجور تلپ رو مبل افتاده بود مسيح و آرش هر چي جوك تو جهان بود و گفتن مسيح:نه بابا اينا تو حال خودشونن بچه ها بي خيال آرش:اه ه ه ما هم دپرس شديم فضا آميخته با سكوت بود هر چهار نفر ساكت بوديم فقط چشامون حركت مي كرد يه هو رفتيم تو خط هزيون گفتن .حالا هزيون گفتنامون و داشته باشين تصور كنين جو گرفته چهره ها درهم همه عصباني خلاصه زديم به سيم آخر مسيح: بچه ها نهم بريم تهران ورزشگاه آزادي دربي داغ پايتخت پايه اين؟ با بي حالي يه پوزخندي زدم حالا با جديت افتاديم تو خط وقت گرفتن آرش: از بندر تا شيراز 5ساعت از شيراز تا اصفهان بازم 5 ساعت از اصفهان تا تهران تقريبا 8 ساعت پس ما 18 ساعت تو راهيم فوقش 20 ساعت خيرش و ببيني پس نهم راهي هستيم ديگه؟ پوريا در حين عصبانيت طوري خنديد كه ما بهت زده بش نگاه كرديم پوريا در حالي كه ميخنديد گفت: آره خير سرتون راننده مون كه ميكائيل باشه فكر كنم بازي تموم ميشه ملت ميرن سر خونه زندگيشون ما هنوز شيرازيم فوقش به برنامه 90 ميرسيم . اين جمله ي پوريا باعث شد همه بخنديم. من گفتم اين چرت و پرتا چيه ميگين بابا اين تلويزيون از سرمون ام زياده. بازم همه ساكت شديم مسيح داشت با موبايلش ور ميرفت كه اين آهنگ و زد در حالي كه همگي تو حال خودشون بودن هواي خونه غمگينن هواي آسمون تيره هواي شهرمون دلگير دلم پيش دلت گيرن دلم گيرن گرفتارن تو اي شهر غريب خارن دلم مجروح صدام بي روح دل از عاشقي بيزارن كناره سنگن دريا كه نشته عاشقي تنها شخونده از غم عشقش كه مونده بي كس و تنها آرش: خاموشش كن اين ماسماسكو وسط حرف آرش گفتم خيلي هم خوبه بزا بخونه متناسب با جومونه پوريا: اين حرفا رو ول كنين بريم بيرون يه بادي به كلمون بخوره همگي به قول معروف شال و كلاه كرديم و دل و زديم به دريا . يه ساعت بعد يه اتفاقي واسمون افتاد كه از اين رو به اون رو شديم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 18:13 توسط HODA |